فروشگاه خرید اینترنتی کتاب کمک درسی » نمایندگی فروش اینترنتی کتاب بیستک

کتاب داستان دیجیمون ها بد نیستند,مهفام رحمانی

قیمت : 20,000 تومان

بازدید : 274 نفر

کتاب داستان دیجیمون ها بد نیستند


دیجیمون ها بد نیستند

 

Digimons are not bad

 

نویسنده: مهفام رحمانی


فهرست


فصل 1 .....................................................صفحه 3
فصل 2 ....................................................صفحه 8
فصل 3 ...................................................صفحه 16
فصل 4 ...................................................صفحه 22
فصل 5 ..................................................صفحه 27


فصل اول


هشت دوست از کلاس های ششم , پنجم و دوم و سوم با هم قرار گذاشته
بودند که فردا هجدهم اوریل سال 2008 به پارک بروند و با استفاده از
تجربیات همدیگر مشکلات درسی خود را رفع کنند.انها هشت بچه به
اسم های هیکاری و تایچی سان.کوشیرو هان.مت و تاکرو کن.شری
ولنتاین.سورا و میمی تاکی کارا بودند.وقتی درراه برای رسیدن به
پارک بودند با حادثه هایی از دنیای خود خارج شدند و به دنیای
دیگری 1 منتقل شدند.در دنیای دیجیتال همه ی بچه های منتخب از شری
جدا بودند.بچه ها در حالی که ترسیده بودند با دیجیمون 2 های خود اشنا
شدند.تایچی و اگمون.هیکاری وگا ا تمون.مت و گوبامون.کوشیرو و
تنتامون.تاکرو و پاتومون.میمی و پالمون.سورا و سه مون. اگمون
گفت :"میشود به ما کمک کنید بدی و تاریکی را از این سرزمین زیبا
بیرون کنیم؟" گا ا تمون سرش را به نشانه ی رضایت کامل تکان داد و
گفت:" نترسید ما به شما کاری نداریم ولی اگر میخواهید دوباره به دنیا
خودتان برگردید باید به ما اطمینان کنید!"پاتامون که خیلی ذوق زده
شده بود گفت:"ما هر کدام ویژگی های خاص داریم که از شما
محافظت میکنه اینطوری دیگه خطری شما را تحدید نمیکنه "
1 دنیای دیجیتال دنیایی ساخته شده از فضای مجازی است.
2 هیولا های دیجیتالی را دیجیمون مینامند انها ساخته شده از ویروس و سرم هستند .
2 به کسانی که دیجیمون ها را هدایت میکنند دیجیریتر میگویند


با زحمت بسیار دیجیمون ها دیجیریتر 3 ها راضی شدند که با
دیجیمون ها راهی شوند البته هنوز بعضی از انها ازشون میترسیدن!
در سمت دیگر دنیای دیجیتال شری در جایی ظاهر شده بود که مخفی
گاه و قلعه ادمون 4 بود!شری دختر شجاع و کنجکاوی بود و ربع ساعت
در قلعه مرموز و تاریکی که سکوت حکم فرما آن بود میگشت.ناگهان
سکوت شکسته شد و دبی دبی مون که یکی از افراد ادمون بود شری
را دید و به دیجیمون های روح مانند زیر دستش دستور داد تا او را
دستگیر و در یک اتاق حبس کنند.شری که گیج شده بود هیچ کاری
نمیکرد در یک اتاق حبس شد.چند دقیقه بعد ادمون و ویزاردمون
ونیکومون و دبی دبی مون وارد اتاقی که شری حبس شده بود
شدند.ویزاردمون به شری نزدیک شد اما ادمون به گوشه ی تاریکتری
رفت تا همان نور کم شمع او را اذیت نکند. دبی دبی مون و نیکومون
هم همانجا ماندند.ویزاردمون رو به روی او ایستاد و به چشم های
بادامی رنگ او زل زد.بعد از چند ثانیه سرش را رو به ادمون چرخاند
و گفت:" او...او یک...او یک دیجیمون انسان مانند است!"حقیقت را
نگفت! او فهمیده بود شری کیست و از کجا می اید. ویزاردمون به
سمت نیکومون رفت و در گوش او چیزی زمزمه کرد.ادمون چند قدم
به سمت شری برداشت و تا خواست از او سوالی بپرسد نیکومون
جلوی ادمون راگرفت و گفت:" استاد عزیز ما فعلا وقت این دختر را
نداریم باید برویم و برای دستیابی به هدؾ والای شما تلاش کنیم!"
ادمون گمی تعجب کرد زیرا نیکومون هیچوقت این گونه حرؾ نمیزد
و فکر میکرد هدؾ او ناممکن است.ادمون بدون هیچ حرفی از اتاق
بیرون رفت و به دنبال او دبی دبی مون هم خارج شد.نیکومون
گفت:"هووؾ! بخیر گذشتا!"او و ویزاردمون خارج شدند.

4 ادمون یکی از اهالی دنیای دیجیتال است ولی یک دیجیمون نیست

او خون اشام است و از نوع ویروس یعنی با دیجیریترها بد است.

حدود یک ساعت بعد که حال شری بهتر شده بود و کمی هم چشمهایش
به تاریکی عادت کرده بودند دبی دبی مون وارد اتاق شد رو به شری
کرد و گفت:" اگر میخواهی کشته نشوی باید برای استاد بزرگ کار
کنی!" شری از همه جا بی خبر هم پیشنهاد دبی دبی مون را قبول کرد
و یکی از کار کنان ادمون خبیس شد.ویزاردمون فال گوش ایستاده بود
و متوجه همه چیز شد و وقتی که دبی دبی مون از اتاق خارج شد او
وارد اتاق شد و وقتی خواست با جادویش انرژی از دست رفته ی
شری را به ان برگرداند فهمید شری یک دیجیریتر و او دیجیمون شری
است...
بقیه دیجیریتر ها که نمیدانستند شری کجا است فکر کردند که شاید
شری بچه ی منتخب نیست و تصمیم گرفتند به راه خود ادامه دهند.
حدود نیم ساعت بعد حول و حوش یک زمین پارک که برای لیتی
دیجیمون 5 ها بود رسیدند.ناگهان انها با ستمون 6 رو در رو شدند.ستمون
خیلی قوی بود برای همین دو تا از بچه ها دیجیبایس 7 هارا بالا بردند و
باهم داد زدند دیجیبایس اپ 8 .اگمون تبدیل میشود به:گریمون!گوبامون
تبدیل میشود به:دارامون! و تپ یخی! اتش سهمگین! این دو جادو به
ستمون برخورد کرد و ناگهان او ناپدید 9 شد!
ویزاردمون با خودش زمزمه کرد:" من دیجیمون هشتم هستم؟!"...
دبی دبی مون به ویزاردمون شک کرده بود.بنابراین پیش ادمون رفت
و وقتی با ادمون راجب شک خودش حرؾ زد ادمون بلند بلند به او
خندید و گفت:" به نظرت کسی که از دوست و همکار هم به من
نزدیک تر است میتواند به من خیانت کند!؟"... روز ها به سختی برای
5 لی تی دیجیمون به دیجیمون های بچه میگویند.
6 ستمون یک دیجیمون بد و از نوع ویروس است و با دیجیریتر ها و دیجیمون ها

نوع سرم بد است زیرا انها جلوی به قدرت رسیدنش را
گرفتند.
7 دیجیبایس وسیله ای است که با کمک ان و نشان که گردنبندی است کمک به

تکامل پیدا کردن دیجیمون ها میشود .
8 Digibice up
9 دیجیمون ها وقتی میمیرند به صورت پودری در هوا درمیاید و بعضی ناپدید میشود.


شری و ویزاردمون میگذشت.ویزارمون هم باید مواظب شری میماند و
هم مواظب اینکه کسی به انها شک نکند!شری پنج سال 10 به ادمون
خدمت کرد و به نظر میامد که ادمون پنج سال از شری بزرگ تر
است.با اینکه شری شانزده سال داشت دست راست ادمون به حساب
می امد.
دیجیریتر ها هر چیزی که سر راهشان قرار داشت نابود میکردند تا
دنیای دیجیتال را نجات دهند. یک روز ادمون به شری اطلاعات بسیار
مهمی میدهد که باعث بیشتر شدن قدرت میشود ولی نامه به زبان دیجی
ها نوشته شده و بد.
بعد از اینکه ادمون از اتاق بیرون رفت شری در را بست.نامه را باز
کرد و از ان عکس گرفت و برای کوشیرو فرستاد و در ادامه گفت:
"کوشیرو منم با شما ها به دنیای دیجیتال امده بودم فقط جای دیگری
ظاهر شدم من برای ادمون کار میکنم و خیلی هم به اون پسر خون
اشام نزدیکم!امروز این اطلاعات را به من داد و گفت تمام نقشه ی من
برای تسخیر کردن دنیا به این وابسته است داره! من این رو برات
میفرستم ولی قول بده به کسی صدمه نزنید و ادمون را هم نکشید!"
کوشیرو هم در جواب گفت:"پس تو برای آن کار میکنی! باشه من به
تو قول میدم شری!"دیجریتر ها راحت به قلعه حمله کردند مسئولیت
کشتن ادمون هم با گا ا تمون بود.گا ا تمون تبدیل میشه به:آنامون!آنامون
گفت:"تو استادم بودی ولی با جنایاتی که کردی من را از خودت دور
کردی حالا اقرار میکنی که گناهکاری؟"
-"من با نابود کردن شما به تمام ارزوهایم میرسیدم و اقرار نمیکنم"
-"باشه نیزه ی اسمانی!انرژی هایم به من نیرو میدهند که بجنگم!"
10 گذشت زمان در دنیای دیجیتال در دنیاب انسانها حس نمیشود!


-"خواهش میکنم!نه!!!!!!"
-"ادمون برو کنار!"
و او را به طرؾ دیگری پرت کرد و خودش انجا ایستاد.
همه ی دیجیریتر ها تعجب کردند نیزه به شری خورده بود.
ویزاردمون سریع خودش را به شری رساند و از او پرسید:
"شری!خوبی؟"هیکاری با تعجب گفت:"شری!؟"ادمون بلند شد و شری
را هم بلند کرد.شری به شدت صدمه دیده بود.شری پرسید:"قولی که
بهم دادی چقدر زود یادت رفت کوشیرو!"کوشیرو گفت:"متاسفم که به
قولم عمل نکردم!"و بعد ادامه داد:"روشی که من برای حمله به قلعه به
شما گفتم پیشنهاد شری بود.شری با من در ارتباط بود."ادمون گفت:
"شری من به تو اعتماد کردم ولی تو..."ناگهان ادمون متوجه یک
گردنبند در گردن شری شد خوب که به ان دقت کرد فهمید شری یک
دیجیریتر هست.او گفت:"شری تو یک دیجیریتری!؟" شری سرش را
به تکان داد و ارام گفت:"آره!"
-" پس چرا من را نجات دادی؟" 11
شری جوابی نداد ریش خندی زد و بیهوش شد.وقتی که ه ب هوش امد
دیجیر ت یر ها به دنیای خود برگشتند.
11 ادمون از حالت ویروس به سرم تبدیل شد


فصل 2

دیجیریتر ها در دنیای خود خوش بودند تا اینکه یک روز که از خواب
برخیزیدند و به اسمان نگاه کردند دنیای دیجیتال را دیدند که با دنیای
خودشان مخلوط شده است.کوشیرو قراری در پارک گذاشت و به بچه
ها هم گفت که بیایند.کوشیرو صفحه لپتاپش را روشن کرد ناگهان
پیامی از گنای دریافت کرد که میگفت:"شما بچه های منتخب باید به
دنیای دیجیتال برگردید و ارباب های تاریکی را نابود کنید و اگر
اینکار را نکنید آنها دنیای دیجیتال را نابود میکنند."هر چند بعضی از
دیجیریتر ها نمیخوا ت سند برگردند ولی ناچار بودند.ارباب های تاریکی
چهار نفر بودند:پیتمون و پاپتمون و متال سیدرامون و
کاردرامون.هشت دیجیریتر به دنیای دیجیتال وارد شدند و بلافاصله
دیجیمون هارا خبر کردند و آنها هم امدند.آنها به راه افتاده بودند که
آنجلمون را دیدند.میمی نگاهی به اطراؾ انداخت و پرسید:" اووه
آنجلمون!پس خواهرت کجاست؟؟"اوبا گریه جواب داد:"ارباب های
تاریکی هرکس که سر راهشان باشد نابود میکنند!ما از دست انها در
حال فرار بودیم ناگهان نانیمون 12 در دام ارباب های تاریکی افتاد.سورا
با تاسؾ گفت:"اووه! عزیزم!چه قدر وحشتناک!"دیجیریتر ها به همراه
دیجیمون ها به راه افتادند.
ناگهان زیر پای هشت دیجیریترو ادمون ودیجیمون ها خالی شد و در
قلمرو ارباب های تاریکی افتادند.لپتاپ کوشیرو همه ی آنها را
شناسایی کرد:
پاپتمون:درجه:مگا.دیجیمون عروسکی و چوبی.نوع ویروس.حمله
چکش عروسکی.
12 نانیمون خواهر بزرگتر انجلمون است.


کاردرامون:درجه:مگا.دیجیمون اهنی.نوع ویروس.حمله شلیک
ویرانگر.
متال سیدرامون:درجه:مگا.دیجیمون اهنی.نوع ویروس.حمله انرژی
برق.
پیتمون:درجه:مگا.دیجیمون اهنی و دلقک.نوع ویروس.حمله تیؽک
ذهر الود.
شری پرسید:"مگه چند دیجیمون مگا وجود دارد؟"تایچی گفت:"هر چی
که هست قوی تر از ما هستند!"ادمون پاسخ داد:"شری نمیدانم ولی
میدانم که جادوی ما روی آنها اثری ندارد!" پالمون گفت :"این ؼیر
ممکنه!"سه مون گفت:"ما شانزده نفر انها چهار نفر دیگه خودت حساب
کن!"تنتامون گفت:"اره!ولی بچه ها را قاطی نکن! ما دیجیمون مگا
نیستیم ادمون فقط مگا هست!"پیتمون گفت:"خب زندگی زیباست ولی
خب زندکی پایان دارد و زندگی شما هم به پایان رسیده!بگذارید ببینم
اول کدام یک از شما را نابود کنم!"ونگاهش به روی شری رفت.
ادمون سرپیتمون داد زد:"اگر بخواهی به شری صدمه بزنی باید از
روی جنازه من رد بشی!"
بحث ادمون و ارباب های تاریکی ادامه داشت تا اینکه ضربه ای توجه
ارباب های تاریکی را جلب کرد و همه فرار کردند. آنجلمون به وسیله صفحه 10
یک توپ نامرئی انها را نجات داد. انها در راه دیجیمون های مختلفی
را دیدند که میخواستند با ارباب های تاریکی بجنگند:پوکومون و
سونومون.جمون و تونکامون و ...یک ربع بود که را میرفتند.میمی
گفت:"بچه ها!من گرسنمه از صبح تا حالا چیزی نخوردم!"مت گفت:
"منم گشنمه شما گشت نون نیست؟!" همه تایید کردند.پنج دقیقه ای
استراحت کردند و ؼذایی جور کردند و خوردندو راه افتادند.ناگهان

پاتیمون سد راه انها شد.شری فریاد زد:" صبرکن! فکر کن مارا کشتی
و دنیا هم مال شما شد ایا تو با دیگر ارباب ها درگیر نمیشوی تا
حکومت این دنیا را به دست بگیری؟"پاپتمون به فکر فرو رفت که
سورا ادامه داد:"شری راست میگوید! مگر پیتمون قوی ترین ارباب
تاریکی نیست؟"با گفته های شری و سورا دل پاپتمون نرم شد و از
نوع ویروس به نوع سرم تبدیل شد.
او حالا یک دیجیمون خوب بود.پیتمون لیدی دوی مون را فرستاده بود
تا به پا ای برای پاپتمون باشد.زیرا او به پاپتمون اصلا اعتماد نداشت.
لیدی دوی مون که پشت درخت قایم شده بود و حرؾ های انها را
گوش میکرد از پشت درخت ی برون امد و گفت:"شما درست میگویید تا
الان به این موضوع مهم فکر نکرده بودم.اگر پیتمون به قدرت برسد
من رو هم که سالهاست به او خدمت میکنم نابود میکند!اه!من چقدر
احمق بودم که به حرؾ هایش گوش میکردم!من هم با شما هستم !"
لپتاپ کوشیرو اورا شناسایی کرد:
ل د یی دوی مون:درجه:نهایی.خون اشام و طبق اسمش بانو.نوع
سرم.حمله پرنده های تاریکی.
تنتامون گفت:"به جمع ما خوشامدی دختر جون!"
پالمون گفت:" بچه ها من احساس خطر میکنم!حداقل دوتامون تبدیل
شیم!" پالمون تکامل میبابه:لی لی مون.سه مون :پیامون
لیدی دوی مون و پاپتمون جلو ایستادند.در یک لحظه ویزاردمون
متوجه شد که شری در بین انها نیست.ناگهان نگاهش به سمت دیگر از
تپه افتاد.شری انجا بیهوش افتاده بود.
-"شری!"


او و ادمون و هیکاری سریع خودشان را به شری رساندند.گاتامون
گفت:"این دختر چش شده؟"ادمون گفت:"اگر میدانستم که اینجا نبودم!"
هیکاری با تعجب به ادمون نگاه کرد و پرسید:"کجا بودی؟" ادمون
گفت:"حالا واقعا شری چش شده؟"ویزاردمون خنده ریزی کرد و گفت:
"دوباره بحث را عوض کرد!"تنتامون تکامل میابد:کابوتریمون! همه
سوار کابوتر م یون شدند و از ان مکان خارج شدند.سه ساعت در راه
بودند که شری به هوش امد.انها به شهر تاریکی که ارباب ان
کاردرامون بود رفتند.انها وارد یک کلبه شدند.بیشتر شبیه یک خانه
سنگی سی متره بود. بیماری هیکاری سان اخرین بار در شش سالگی
عود کرده بود که دوباره عود کرد و هیکاری بیهوش شد.تب شدیدی
داشت و صورتش سرخ شده بود و سرش خیلی درد میکرد.تایچی و
کوشیرو از کلبه بیرون رفتند.تایچی گفت:"اینجا شبیه شهر است!" و
کوشیرو پاسخ داد:"اینجا شبیه توکیو هست و اگه اینجا شهر است پس
درمانگاه هم دارد!"
-"درسته!ما باید برای خواهرم دارو پیداکنیم!بریم!"
تایچی وارد یک داروخانه شد و با گشتن بسیار دارو را پیدا کرد.تایچی
وقتی دارو را پیدا کرد اول خوشحال شد ولی بعد ؼمگین شد و گفت:
"خواهرم تازه بیمار نشده بلکه از قبل بیمار بوده و الان هم بیماریش
خیلی شدید شده!چرا ان به من نگفت؟ان اصلا به فکر خودش نیست
ووقتی من قضیه ارباب های تاریکی را برایش تعریؾ کردم با ما امد!"
در همین لحظه کاردرامون وارد انجا شد.حس نفرتی که تایچی نسبت
به انها داشت باعث بیشرفت اگمون شد.اگمون تکامل میابد به وار
دریمون.واردریمون از درجه مگا بود.واردریمون با سرعت به سمت
کاردریمون دوید و با چنگال هایش اورا نابود کرد.انها از شهر خارج

شدند 13 .تایچی دارو را به خواهرش داد تا بخورد ولی وقی هیکاری در
شیشه ی دارو را باز کد در شیشه ی دارو هیچی نبود!هیکاری نگاهی
به ته شیشه دارو انداخت و دید که انجا ترک برداشته و ریخته!هیکاری
رو به تایچی کرد و گفت:"وااای تای 14 !ته شیشه ترک افتاده!دارو ها هم
ریخته!"
-"وای خدای من!دیگه شانسی برای پیدا کردن دارو نداریم!"
شری لبخندی زد و رو به تای کرد و گفت:"نا امید نباش تای!من میدانم
این دارو را چطوری باید درست کنم!اگر از اول به من گفته بودی
انقدر تو دردسر نمی افتادی!"
-"گاتامون و ویزاردمون و پالمون برید و گیاهان دارویی را بیارید!"
-"تو از کجا اینها را میدانی و چرا دیجیمون های قوی را ر ؾستادی!"
ناگهان ادمون با عصبانیت گفت:"یعنی من قوی نیستم؟"
_"مت من کتابچه گیاهان دارویی را دارم و این سه دیجیمون فقط انها
را میدانند!"
مت سری تکان داد مشؽول صحبت با گوبامون شد.همان موقع
دیجیمون ه ا امدند شری انها را شست و دم کرد و به هیکاری داد تا
بخورد و بهتر شود.در حول و حوش ان زمان یک دیجیمون که خیلی
شبیه گاتامون بود به انجا امد 15 .گاتامون گفت:"خواهر جان!نیکومون!"
نیکومون:درجه:نهایی.دیجیمون گربه.نوع سرم.حمله پنجه تاریکی.
ویزاردمون نشان را به شری نشان داد و گفت:"شری من دیجیمون تو
نیستم!"ناگهان سکوتی همه جا را فرا گرفت و همه شری و ویزاردمون
13 انهابه مکانی رفتند که روبه رو دریا و پشت سر جنگل بود خودشان هم در ساحل بودند.
14 تای مخفؾ اسم تایچی است!
15 نیکومون بعد از خوب شدن ادمون از انجا رفته بود!


را نگاه میکردند.ویزاردمون پشتش را به شری کرد و گفت:"چیزی
نیست که نفهمیم من دیجیمونت نیستم!"گاتامون که عکس روی نشان را
دید گفن:"هان!!!!اینکه تصویر کلاه نیکومون هستش!"
-"من قابل تکامل نیستم چون یک دیجیمون ثابتم!"
_"من نمیفهمم!گیج شدم!"
تای اهی گشید و گفت:"دوباره!مئموریت پیدا کردن دیجیمون!"
در همان لحظه متال سیدرامون پیدا شد.سورا گفت:"شری اگه نیکومون
دیجیمونت باشه الان باید امتحان کنی!"
-"باشه!"
گاتامون تبدیل میشه به فرشته ی شادی انامون!
نیکومون تبدیل میشه به نگهبان عشق جیلیمون!
جیلیمون:درجه:مگا.دیجیمون جادوگر.دیجیمون فوق قدرت.حمله
تیرعشق.
- "ما کمک لازم داریم!"
پاتامون تبدیل میشه به انجمون
پالمون تبدیل میشه به لیلی مون
اگمون کامل میشود واردریمون
گوبامون کامل میشود متال دارارومون
تنتامون تبدیل میشه به کابوتریمون
سه مون تبدیل میشه به پیامون

پر شهاب.نیروی نور.پرنده های وحشت.شلیک گلها.نیروی سیاره
ای.نفس نابود کننده.ضربه ی شاخ.نیزه اسمانی.تیرعشق.و همه موفق
شدند متال سیدرامون را نابود کنند.جیلیمون گفت:"نگاه کنید دریا در
حال نابود شدن است."
-"بخاطر این است که ما متال سیدرامون را کشتیم و او هم امپراطور
دریا است!"
شری دوان دوان به دنبال ویزاردمون میگشت که دید او روی یک
نیمکت نشسته است.شری پیش ویزاردمون رفت و نشست.ویزاردمون
گفت:"شما موفق شدید همه ی ارباب ها ی تاریکی به جز پیتمون را
نابود کنید!"شری گفت:"دو تا!پاپتمون با ماست!ممنون!ولی بدون که اگه
تو نبودی نمیشد!"ویزاردمون ریش خند کوچکی زد.
-"دنیای دیجیتال خیلی زیباست ولی اگر دیجیمون های بد نبودند زیبا تر
میشد!"
-"موافقم شری!"
-"ویزاردمون بلد شو باید بریم!"
تنتامون تبدیل میشه به کابوتریمون.انها سوار کابوتریمون شدند و راه
افتادند.انها به سمت قلمرو پیتمون میرفتن تا او را نابود کنند.انها به
قلمرو که رسیدند:پالمون:لیلی مون.اگمون:واردریمون.
نیکومون:جیلیمون.گا ا تمون:انامون.پاتامون:ورکارامون.وارد قلعه شدند.
-"منتظرتون بودم!"
-"واقعا!"
-"تو...دیگر کی هستی!؟"

-"ههه!تیر عشق!"
-"نیزه ی اسمانی!"
جادوی ان دو خواهر او را نابود کرد و شهر شروع ابدی به حالت قبل
برگشت و دنیای دیجیتال آری از بدی شد.


فصل 3

یک سال گذشه و بهار سال جدید امده!دیجیریتر ها با هم خداحافظی
کرده و به مدرسه های جدید رفته بودند ولی گاه گاهی همدیگر را در
شهر شروع ابدی ملاقات میکردند.یکی از دوستان شری که سارا نام
داشت واقعیتی از ادمون و دیجیمون ها را به شری گفته بود و برای
همین شری از دنیای دیجیتال متنفر شد و با نیکومون از انجا رفت.البته
سارا هم حقیقت را گفته بود برای همین سارا هم با انها رفت.انها از
ژاپن:توکیو به ایران:تهران سفر کردند.
کشور اصلی شری و سارا ایران بود برای همین راحت پارسی حرؾ
میزدند ولی نیکومون اصلا نمیفهمید انها چه میگویند!شری و سارا
خوش میگذراندند ولی نیکومون اصلا خوب نبود.دلش برای خواهرش
و دوستانش تنگ شده بود.برای همین برای شری نامه ای نوشت و
روی تخت شری گذاشت:
شری وقتی نامه را خواند کمی ناراحت شد ولی بعد با عصبانیت
گفت:"برو ولی بدون دیگه دیجیمونم نیستی نیکو!"شری و سارا با هم
دیگر درس میخواندند بدون وجود جادو!یک روز که باهم به جنگل
رفته بودند طوفان شد و انها که تنها به جنگل رفته بودند خیلی ترسیده
بودند.سارا به شری که خیلی ترسیده بود گفت:"نگران نباش باد است
ها!"
-"سارا این باد نیست گرد باد است روبه رو رو نگاه کن!فرار کن!"
شری و سارا داشتند فرار میکردند که ناگهان یک شاخه ی بزرگ
درخت شکست و بر سر شری افتاد!شری گیج خورد و جای برخورد
شاخه زخم شد و خون امد ولی انها به راهشان ادامه دادند ناگهان
درختی شکست و نزدیک بود بر رو ی انها بیوفتد که...

انها خودشان را در یک مکان جدید دیدند.اول متوجه نشدند که کجا
هستند که ناگهان یک سری دیجیمون زیر درجه عادی امدند و انها ها
گرفتند.شری تعجب کرده بود زیرا فهمیده بود که در دنیای دیجیتال
است اما با سارا! سارا که یک دیجیریتر نبود پس چرا با او همراه شد؟
شری با ورودش به دنیای دیجیتال قدرت جدیدی پیدا کرده بود ولی
هنوز از وجود ان بی خبر بود!با نگاه کردن و زل زدن به چشم های
دیگران میتوانست احساس انها را بفهمد و گذشته راببیند یا حتی اینکه
بفهمد او دارد به چه چیزی فکر میکند!همان گونه که ویزاردمون
میتونست! دیجیمون ها شری و سارا گرفتند و به ادمون اطلاع دادند و
به قله ی تاریک و وحشتناک او بردند! ادمون وقتی فهمید مهمان هایش
که هستند شوکه شد خواست که انها را ببیند.شری که ا را دید خوشحال
شد و با شادی گفت:"ادمون!تویی!ترسیدم.میدونی اخه نیکومون که پیشم
نی..."
-"ساکت!فکر کردی بعد از ان ماجرا میگذارم فرار کنی!" صفحه 19
شری نگاهی به چشمهای ابی رنگ ادمون خون اشام انداخت و گذشته
ی او را دید:ادمون از رفتن شری بسیار ناراحت شده بود و برای همین
دوباره به حالت ویروس برمیگرده و میخواد گذشته ی سیاه خودش رو
تکرار کنه و میدانسته که شری برنمیگرده وقتی هم که فهمیده او
برگشته تعجب کرده!
ادمون صندلی را چرخاند و رو ی ان نشست طوری که پشتش به شری
و سارا بود.ناگهان یک قطره اشک از چشم شری جاری شد ولی او
نقشه ی مرموزانه ای برای نجات خود و سارا کشید.او گفت:"بله!...
بله ادمون! من گذشته را فهمیدم!نه من همه چیز را فهمیدمش 1 فکر
کردی میخواستم به این دنیا برگردم؟ حادثه من را به جا باز گرداند!"


شری همانطور که میگفت با چاقو میوه خوری که در دستش نگه داشته
بود طناب را برید و بعد از اینکه برای خودش را برید برای سارا را
هم برید ارام ارام به سمت میز رفت شیشه اسکیل ادمون را ارام
برداشت و محکم روی سر ادمون کوبید و سارا هم سریع دسته کلید ها
را برداشت در حالی که ادمون داشت خودش و شنلش را میتکاند شری
و سارا فرار کردند.انها به سوی قلعه فرماندهی میرفتند تا به وسیله
دروازه به دنیای عادی برگردند.از قلعه که خارج شدند ناگهان شری
زد زیر گریه! سارا از پرس د ی:"تو الان چرا گریه میکنی!" شری گریان
پاسخ داد:"من در سال گذشته جان خود را به خطر انداختم تا او را
نجات دهم!ان وقت...ان وقت او دوباره به حالت ویروس برگشته و
دوباره به سمت ان هدؾ اشتباه..."
-"تو از کجا فهمیدی که او دوباره به حالت ویروس برگشته؟"
-"نمیدانم ولی حسش کردم!"
ناگهان دو نفر یا بهتره بگویم دو فرشته انها را گرفتند و مستقیم به
بودند! » پاتامون « و ورکارامون » گاتامون « سمت قلعه بردند.انها انامون
انها وقتی به قلعه رسیدند دیدند که همه ی بچه های منتخب انجا هستند!
تاکرو و مت.هیکاری و تایچی.سورا و میمی و کوشیرو و تمام «
همه ی انها به شری اخم »! دیجیمون هایشان حتی نیکومون هم انجا بود
کرده بودند.شری با ناراحتی گفت:"شما ها دیگر بس کنید!ادمون کافی
نبود که اخرش پنج سال از عمرم را برای اینکه او را نجات دهم سعی
خیلی زیادی کردم و خودتان هم دیدید ه ک چه طوری مسدوم شدم و حالا
او هم دوباره به نوع ویروس تبدیل شده!" با این حرؾ شری ناگهان
ویزاردمون با تعجب خیلی زیادی به نگاه کرد و به فکر فرو رفت.
ناگهان نیکومون با صدا بلند جؽی کشید و گفت:"وااای!خدای من!


شری چه شده؟!از سرت خون میاد!!!!"شری در راه فرار سرش به
دیوار خورده بور و کبود شده بود خون می آمد.
-"هیچی نیست...نیکو...نیکومو...ن...!"
ناگهان شری گیج خورد و بیهوش رو ی زمین افتاد.همه سمت او رفتند
تا ببینند چه شده.مت ارام با کمک تاکرو شری را بلند کردند و روی
کاناپه خواباندند.مت رو به ویزاردمون کرد.ویزاردمون گفت:"کار کمی
از دستم برمی آید!...شری در خواب سنگینی فرو رفته!" سارا با
ناراحتی و عصبانیت گفت:"نکند او به کما رفته؟ادمون خبیس!"
ویزاردمون سرش را به علامت تایید تکان داد.نیکومون گفت:"ادمون!"
تای با تعجب گفت:"ربطش به ان چیه؟" سورا گفت:"داخل قلعه که
بودید چه اتفاقاتی افتاده!؟"هیکاری که دید سارا هول شده گفت:"ارام
باش!برامون همه چیز را توضیح بده چطوری برگشتید و...سارا این
مهمه!شری دوست همه مونه!"سارا توضیح داد و همگی به سمت
ادمون راه افتادند.نیکومون بسیار عصبانی بود چون فکر میکرد زخم
سر شری به ادمون مربوط میشود.وقتی به قلعه رسیدند ادمون منتظر
انها بود.او به سرعت به سمت انها برگشت و گفت:"پرنده های وحشت"
انامون با حرکت مخصوص خودش ضربه ی او را خ ث نی کرد. ادمون
که دید شری بین انها نیست نفس نفس زنان گفت:"پس شری
کجاست!؟منتظر او بودم تا نابودش کنم!"سارا با صدای بلند داد زد:
"شری رفته تو کما!آن هم بخاطر ضربه ای که تو مقصرش بودی!"
-"چی؟...من!...کما؟...من همچین کاری نکردم!...نمیتونم بکنم!شری
جانم رو نجات داده!...دروغ گفتم که میخواسم ت او را نابود کنم!!..."
-"اگر تو نکردی پس کی کرده!؟ها!!"


انامون از این فرصت استفاده کرد:"نیزه ی اسمانی!" ناگهان همه جا پر
از خفاش شد و ادمون فرار کرد.در راه فرار یاد خاطراتش با شری
افتاد:ان پنج سالی که شری شاگردش بود و ان روزی که شری پرید
جلوی ادمون تا دیر انامون به او نخورد و به شدت صدمه دید!
ناگهان از حرکت ایستاد.به سمت دیجیریتر ها که دنبالش بودند برگشت
و با ناراحتی پرسید:"شری...شری الان کجاست؟" او دوباره به خاطر
شری به نوع سرم تبدیل شد.سارا داد زد:"برای چی الان باید به تو
بگیم!؟"کوشیرو دستش را روی شانه ی سارا گذاشت و لپتاپش را نشان
داد و گفت:"او دوباره خوب شده!"تاکرو گفت:"هر چی باشه ان باید
بدونه که شری چطور هست!"نیکومون با عصبانیت گفت:"نه!چرا باید
بدونه اصلا براش مهم هست که الان شری توی چه وضعیتی هست؟"
ادمون گفت:"برام مهم هستش!چون سال پیش برای ان مهم بود!تقصیر
من نبوده!من کاری باهاشون نکردم.ان شری بود که با شیشه ی
اسکیل روی سرم کوبید!" میمی گفت:"هر چی باشد ان دوباره خون
ا ا شم سابق شده و میشه بهش اطمینان کرد!"ادمون سرش را به علامت
رضایت تکان داد.تاکرو و هیکاری با هم گفتند:"فکر نکنم دیگر
مشکلی باشد!"سورا گفت:"من که نمیدونم چی بگم!ولی اگر دوباره
بد بشود.چی ها؟؟"ادمون دادی سر سورا زد و گفت:"چی؟...تو الان
چی گفتی؟...هرگز!"تای گفت:"از کجا معلومه!"هیکاری گفت:"اگر
حرؾ از ناامیدی هستش پس چرا من حرؾ نزدم؟!"ادمون با عصبانیت
گفت: "ّ اَه!بس کنید دیگر!میخواهم شری را ببینم!الان!"انها به قلعه
رفتند.حال شری هم با کمک ویزاردمون داشت بهتر میشد و سطح
هوشیاری او بالا میرفت.نیکومون خیلی خوشحال بود ولی ادمون
ناراحت بود زیرا فکر میکرد این اتفاق تقصیر اوست.ادمون رفت و در

تاریکی ناپدید شد و هیچ کس هم نفهمید.شری هم که بهوش امد
نیکومون با اب و تاب برایش تعریؾ میکرد که چه اتفاقاتی
افتاد:"اره!ما وقتی انجا رسیدیم ه ب ما گفت که منتظرمون بوده و ..."
شری هم با اشتیاق به حرفهای دیجیمونش گوش میکرد.شری و سارا
میخواستند که به دنیای خود برگردند.ناگهان لبخند از روی چهره ی
نیکومون محو شد.شری جلوی نیکومون نشست و دو دستش را روی
شانه ی او گذاشت و گفت: "اشکالی ندارد اگر اینجا بمانی اینجا به تو
احتیاج دارد!"


 

فصل 4

شری و سارا روزگار خوبی در مدرسه داشتند.اسم مدرسه انها مدرسه
بود. شری خواننده بود و همینطور لیدر یک » ملودی شیرین « موسیقی
گروه خوانندگی دو نفره.یک دختر جدید وارد مدرسه ی انها شده
بود.او بور بود و چشمهای فیروزه ای و موهای صورتی رنگ داشت.
بود. او هم مثل شری و سارا خواننده بود و در » فیزل و تییست « اسم او
آینده ای نه چندان دور در گروه شری جای گرفت.
صدای زنگ کلاس
فیزل خودش را معرفی کرد و سپس در کنار شری اولین دوستش
نشست.معلم و همکلاسی هایش زود تر از ان که فکرش را کند با او
صمیمی شدند.ولی یک مشکل وجود داشت.مشکل از دنیای دیجیتال
بود.انسانی که فکر میکرد میتواند رئیس انجا باشد.دقیقا اشتباه ادمون
چهار ارباب تاریکی.یعنی قدرت انقدر خوب است که سرش جنگ و
خون ریزی به پاست؟نیکومون با استفاده از دروازه به دنیای انسان ها
امد!دقیقا وسط کلاس درس!او نفس نفس زنان پیش شری رفت و گفت:
"شری!شری!یک خبر بد برات دارم!" معلم که خیلی ترسیده بود و نمی
دانست این چه موجود عجیب و ؼریب است جیؽی کشید و گفت: این
چه موجود عجیب و ؼریبی است شری تو این را میشناسی؟"شری که
نمیدانست چه بگوید با اخم به نیکومون نگاه کرد!سارا هم یک نگاه به
شری و یک نگاه به نیکومون و یک نگاه هم به معلم کرد و زیر لب
گفت:"مثلا نباید کسی بدونه!" شری هم نؾس عمیقی کشید و پرسید:
"نیکو چه شده؟برا دنیاتون اتفاقی افتاده؟"
-"موضوع همین هست!باید کمکم کنی بدون تو تبدیل نمیشم!"

-"که اینطور!باشه حالا بگو چه شده!"
-"یکی با اسم کن چان امده که میخواد رئیس دنیامون باشد!"
-"که اینطور فکر کرده بعد از این همه زحمت میذارم!هه!"
-"پس بریم"
-"بعد از کلاس.سارا تو هم بیا شاید منتخب باشی"
شری رو به معلم کرد و گفت:"می شود فکر کنید هیچ وقت همچین
چیزی ندیدید و بر گردیم سر کلاس درس؟!"
-"اِهِم!باشه! خب بچه ها ساکت! بهتون گفته بودم شعر بنویسید به
ترتیب از شری شروع کنید به خواندن!" شری شعرش را خواند:
هی صبر کن و ببین همه با دیروزشون فرق کردن!
هی ببین ببین حتی از نیم رخ هم بالػ به نظر میرسی!
هی تو تو آرزوت بهانه ای برای درک کردنه!
بخاطر اینکه اگه دنیا اینجوری باشه هیچی انجام نمیشه!
درسته!نسیم خوبه!
حالا!میخوام نفس بکشم اما بیفایدست!
فردا بال هایم آسیب میبینند!
پس درهای دنیا را باز بذار!
فردا بال هایم آسیب میبینند!
اما بالاخره ترسمان از بین خواهد رفت!
چون یک زندگی پر زرق و برق در پیش است!

بعد از اینکه زنگ خورد سارا و شری به همراه نیکومون به دنیای
دیجیتال رفتند.
شری گفت:"اووه!خدای من اینجا از چیزی که من قبلا خیلی فرق
میکنه."سارا که با تعجب به دور و برش نگاه میکرد پرسید:"این برج
ها چه هستند؟" نیکومون در حالی که به برج ها نگاه میکرد پاسخ داد:
"این ها برج های تاریکی هستند.سیگنال این برج ها نمگذارد ما بدون
دیجیمینیتال پیشرفت زرده ای تکامل پیدا کنیم!" شری با تعجب گفت:
"دیجیمینیتال؟" نیکومون به شری نگاه کرد و گفت:"مثل دیجیبایس عمل
میکند ولی سیگنال های برج ها را که مثل پارازیت عمل میکنند را
خنثی میکند و برای بعضی ها هم دیجیمون ها باعث پیشرفت جدیدی
میشود!"شریدر حالی که سرش را تکان میداد گفت:"عجب!" سارا سر
شری دادی کشید و گفت:"چطور میتوانی انقدر خون سرد باشی!ببین
اینجا چه شکلی شده!" شری که از داد ناگهانی سارا ترسیده بود گفت:
"خب حالا تو هم!میبینم!"
-"یعنی باید دیجیبایس جدیدی پیدا کنیم؟"
-"درست نمیدانم!ولی باید اینطوری باشه.بریم قلعه از کوشیرو بپرسیم."
سارا گفت:"درسته!کوشیرو و تنتامون تنها راه ما هستند."
-"شری و سارا و نیکومون!با من بیاید اینجا تؽیرات زیادی کرده و اگر
مراقب نباشید نیکومون اسیر حلقه تاریکی میشود و توسط کن چان
کنترل میشود"
-"از راهنماییت ممنونم انجلمون!
یک ساعت بعد
-"پس کوشیرو یعنی ما باید با کن چان بجنگیم؟ولی ان هم یک

دیجیریترهستش!"
-"چاره ی دیگری نداریم!باید دیجیمینیتال تاریکی که دیجیمینیتال اوست
را ا نبود کنیم"
-"شری تو فقط میتونی این کار رو انجام بدی!"
-"حتما!هرکاری که از دستم بر میاد میکنم"
-"توی رادار نشان میده که یک دیجیمینیتال در این راهرو هستش.
مستقیم ته راهرو سمت چپ درب سوم!"
سارا به دنبال دیجیمیتال رفت.روی دیجیمینیتال عکس اتش بود.یک
دیجیمنیتال جدید!ان برای سارا بود.سارا دیجیمینیتال را بلند که کرد
ناگهان دیجیمینیتال درخشید و به همراه ان دسبند انجلمون درخشید.
سارا پیش بقیه بر گشت و گفت:"من...یک دیجیریترم!"آنجلمون هم در
حالی که به دسبندش نگاه میکرد گفت:"آره...منم دیجیمونتم!؟"
-"دو دیجیریتر جدید:سارا و کن چان!شری و سارا باید ایم مئموریت را
با هم انجام دهند."
نیکومون تبدیل میشود به پری عشق لیدی مون!
انجلمون تبدیل میشود به فرشه نگهبان اتش سانی مون!
لیدی مون:"درجه: بالای مگا.دیجیمون پری.حمله ضربه ی عشق
سانی مون:"درجه: مگا.دیجیمون فرشته.حمله عنصر آتش
-"و همینطور دو تبدیل جدید!"
بعد از رسیدن به پایگاه کن چان شری و سارا و لیدی مون و سانی
مون وارد اتاقی از پایگاه شدند و سیستم های امنیتی را از کار انداختند.

دیجیمینیتال کن چان روی میز بود.شری آن را برداشت
و به سرعت خارج شدند و کن چان هم نفهمید زیرا در حال ساخت
برج تاریکی جدیدی در شهر شروع ابدی بود.آنها وقتی به قله رسیدند
دیجیمینیتال را نشان بقیه دادند و گفتند:"اینم از دیجیمینیتال تاریکی!حتی
نفهید دیجیمینیتال را برداشتیم!" شری دیجیمینیتال را روی یک ستون
شکسته گذاشت سپس:ضربه ی عشق!عنصر آتش!
آنها دیجیم ن ییتال را نابود کردند و باری دیگر دنیای دیجیتال را نجات
دادند.از آنجایی که مت یک خواننده بود گفت:"من یک شعر جدید
نوشتم ولی یک نفر باید با من بخواند!شری قبول میکنی؟"
-"البته من عاشق خواندنم!"
داستان با تمام سرعت پیش میره!مت
زمین به رنگ قرمز در آمده!مت و شری
دنیا یه بهشت خالیه!مت و شری
بیا با دستامون نجاتش بدیم!مت و شری
جاده ی شیب دار بی وقفه ادامه داره!مت و شری
حالا با قلب هامون به دور دست ها میریم!مت و شری
بلند شو!قهرمان درون من است!مت
امکان نداره به هدؾ های بلندم ببازم!مت
شعله ور شو!قلبم در حال سوختن است!شری
میخوام فرادای فراموش شده را پس بگیرم!شری
مبارزه ی داغ آؼاز میشود!مت و شری

 

فصل 5
از آخرین مئموریت دیجیریتر ها سه سال گذشته است.شری به کلاس
دهم رفته و جالبه بدونید که او یک خواننده شد.مت هم همینکار رو
کرد و شری و مت با هم یک گروه خیلی خوب شدند.تایچی ادامه
تحصیل میداد.کوشیرو رشته کامپیوتر را انتخاب کرده بود.سورا
ه قرمان تنیس در کل کشور بود.میمی یک سرآشپز خوب شده
بود.تاکرو و هیکاری ادمه تحصیل میدادند.سارا با پیانو موسیقی میزد
و موسیقی فیلم ها را میساخت.یک دیجیریتر جدید به انها اضافه شده
بود"کن چان"
او از کارهای گذشته ی خود پشیمان بود و با دیجیمونش وارمون به
بقیه کمک میکردند.شرری و مت بؽل دستی 16 هم در مدرسه موسیقی
بودند که ناگهان سوالی در ذهن شری پیش آمد"از آن روزی که ادمون
دوباره بد شده بود خیلی میگذره.ولی چرا ادمون ناگهان ناپدید شد؟چرا
کسی متوجه این اتفاق نشده بودتا امروز؟"شری با آرنج به مت زد.مت
سرش را رو به شری چرخاند و گفت:"چه شده وسط درس؟"
-"یک سوال دارم که دارد دیوونم میکند."
-"چی؟بپرس"
-"آن روزی که ادمون دوباره بد شده بود رو یادته؟"
-"آره.چطور مگه؟"
"توی چیزایی که نیکومون برام تعریؾ کرده بود ادمون تا لحظه ی
بهوش آمدن من آنجا بوده ولی وقتی بهوش آمدم ندیدمش!"
16 شری به ژاپن برگشت به همراه سارا


-"خب"
-"حتی تو آخرین مئموریت"
-"درسته!چرا ما به این موضوع فکر نکردیم تو این سه سال؟"
-"ادمون خودش رو ناپدید کرده و کاری کرده ما تا سه سال نفهمیم."
-"چرا خب؟"
-"سارا به ادمون چی گفته بود؟"
-"راجب چی؟"
-"تو کما رفتن من!"
-"اهان!گفته بود شری رفته تو کما و فکر کنم ت مقصرشی!"
-"همین!ادمون عذاب وجدان گرفته و رفته!
-"دوباره بد نشده باشه خوبه."
-"نه فکر نمیکنم دفعه قبل که خوب شد یاد وقتی افتاده که نجاتش دادم!"
-"امکان داره!"
معلم ناگهان سر شری و مت دادی زد و گفت:"چند دقیقه است دارم
نگاهتون میکنم بازم حرؾ میزنید!؟بیرووون!"
شری و مت بلند شدند و ی برون رفتند.شری وقتی در را بست به مت
نگاه کرد و گفت:"سرزنشم نمیکنی؟"مت سرش را تکان داد و گفت:
"سوالی که کردی درست بود!"شری برگشت و به مت گفت:ما که از
کلاس درس امروز اخراج شدیم بیا بریم به اتاق کامپیوتر از آنجا بریم
دنیای دیجیتال و یه خورده دنبال ادمون بگردیم."


-"چرا خب آن مقصر این اتفاق بوده؟"
-"نه!شاخه ی درخت شکست و به سرم خورد و انقدر خون امد که من
رفتم تو کما!
-"که اینطور!باشه بریم."
» دروازه ی دیجیتال باز شو!بچه های منتخب آماده «
آنها وارد نیای دیجیتال شدند و در قلعه ظاهر شدند.نیکومون به
سمتشان رفت و گفت:"چی شده که الان آمدین اینجا؟"شری و مت همه
چیز را برای نیکومون تعریؾ کردند.نیکومون گفت:"این طوری سخته
که دنبالش بگردیم.این حرکت را تا حالا نکردی ولی الان وقتشه!
دیجیمینیتالت روببر بالا و بگو دیجیمینیتال آپ اوکی؟!"شری در حالی
که به دیجیمینیتالش نگاه میکرد گفت:"اوکی!"
دیجیمینیتال آپ:نیکومون عوض میشه تیلیمون!
تیلیمون:درجه:گیگا.دیجیمون گربه ای که بال داره!دیجیمون فوق قدرت
نوع سرم.حمله جادوی سیاه!
-"آه.شما چرا ماتتان برده؟زود سوار شید باید راه بی افتیم!"
نیم ساعت بعد!
تیلیمون آهی کشید و گفت:"نیم ساعت است پرواز میکنیم هیچ چیزی
دست گیرمان نشده!"
-"آن چیه پایین؟تیلیمون برو پایین!"
-"یک قلعه هستش"
-"و به احتمال زیاد پایگاه ادمون!"


شری و مت و نیکومون و گوبامون وارد قلعه شدند.گابومون گفت:
"کسی اینجا نیست؟"صدا اکو شد.نیست نیست.
آنها از پله بالا رفتند در طبقه ی بالا یک در وجود داشت که از چوب
بلوط ساخته شده بود و بالای آن یک مجسمه ی خفاش سنگی بود.
شری آرام به مت و نیکومون و گوبامون که در ط ق به میچرخیدند
گفت:"بیاید اینجا!"شری آرام در را باز کرد و ناگهان با ادمون رو در
رو شد.
-"شری؟"
-"ادمون!"
-"تو اینجا را چطوری پیدا کردی؟"
-"تو چرا رفتی؟"
-"بخاطر..."
-"آن تقصیر تو نبوده!شاخه ی درخت به سرم خورد و زیاد خون آمد
سارا نمیدانسته یک چیزی گفته!"
-"واقعا؟"
-"بله واقعا!"
-"پس..."
-"پس برگرد و بیا قلعه خودمون"
-"آه شری! از دست تو"
-"توراجب من چی میدونی واقعا!"

-"خیلی چیزا!تو این پنج سالی که شاگردم بودی خیلی راجب و ت
فهمیدم!"
اتمام داستان!
یاداشت نویسنده:
"با تشکر از مادر و پدر و دایی و معلم عزیزم خانم سمیاری و
همینطور دوست عزیزم مریم علیمردانی که من را یاری کردند
امیدوارم از داستانم خوشتان امده باشد!"